Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

هوای بعد از باران است. میروم ساحل . نیم ساعتی می نشینم . سرد است. هوای بندر هم سرد شده و سرمایش  زیر پوستم حس می کنم . دلم یک لیوان چای داغ می خواهد. اینجا کسی نیست که بشود با او یک لیوان چای داغ خورد و به چشمهایش نگاه کرد ..فکر می کنم به جایی که دلم می خواهد باشم ولی نیستم، به کسی که همراهم باشد ولی نیست، به روزهایی که گذشت و تمام شد ، به غربتی که دوستش دارم، به دریا که پیش چشم من است ..

فکر می کنم به نیامده ها و نرفته ها . به روزهای سرد و دستهای گرم. به خستگی ها و شانه های مطمئن.. فکر می کنم به حرفهای خودمانی که تمام شد.. به  هدیه های نا خریده ، به مسافرتهای نرفته ، به قول های دلخوشکن ، به بغض های فرو خورده از ترس  ، به ابهام، به بهت ، به ناباوری ،  به همه چیزهایی که بزرگ نیستند  اما  شده اند  آرزویهای یک زن تمام شده که عین بچه ها ست..

فکر می کنم  به شعر ها ، به ترانه ها ، به آن روز که پل زده بودیم از شعر به قلبهامان ، به عادت چشم هایمان به اشتیاق و انتظار، به غرق شدن در هپروتی که بیداریش خوندلی بود.. به محاق.. به زنده بگوری..  فکر می کنم به زن بودن.. به در انتها بودن..

کنار دریا می لرزم.. روزهای زیادی است که تب دارم و می لرزم.. از دلتنگی است؟ آن که دیگر رهایش کرده ام.. نمی دانم از چیست.. شاید از حیرانی است..

باید بلند شوم.. دریا خروش می کند،   و من فکر می کنم  مگر دریایی هست که آرامش بشناسد.. دریا   هم گاهی دلش قربانی می خواهد دیگر .. آی دریا… اینجوری صدایم نکن…  به پسرک  قول داده ام دیوانه نباشم دیگر..

زن بودن هم دنیایی دارد برای خودش. دنیایی که هر زنی برای خود ساخته است و همه زنان می توانند درکش کنند .. شاید به دلیل اشتراک زن بودنشان است. از کنارت که رد می شود بی آنکه بگویی می پرسد چرا این همه خسته ای ؟ ندیده بودم که خسته باشی روزهای سختت.. می خندم و رد می شوم.. روزهای سختم مگر گذشته است؟

زن که باشی درک می کنی حال زلیخای همین فیلم آبکی که مردک از زلیخای ستایش شده حافظ موجودی منفعل و زبون ساخته که نمی داند دارد چه غلطی می کند و دلت می سوزد برای هویت همه زنان بزرگی که به راحتی جعل می شوند.

زن که باشی درک می کنی که چرا باید قبلت را مهر و موم کنی و در پستوی خانه نهانش کنی .. میدانی که زن هستی ..

زن که باشی زخمهای همه زنان دنیا  را حس می کنی و بجای همه زنان بغض می کنی و میدانی که بسیاری از دردها مشترکند.. چه اشتراکات سوزناکی داریم ما زنان..

زن که باشی همیشه کمی بغض داری. همیشه چیزی هست که بغضت را بشکند.. زن که باشی زود شکسته میشوی.. مثل بغض.. مثل بلور.. مثل شاخه های ترد درخت..

زن بودن دنیایی دارد…

nامشب پشت درياها سال نو است و من يادم  رفت به تو تبريك بگويم.  اينجا كه سال نو ميشود من دلم مي گيرد. بغض مي كنم. نميدانم چند سال نو ديگر خواهد آمد و من بغض خواهم كرد.   نميدانم پشت درياها سال نو چه مي شود. ولي خدا كند كه هميشه  خانه ات گرم باشد. خدا كند كه  هيچ سال نو يي بغض نكني .  خدا كند كه همه سال نو ها سلامت باشي.  سال نو مبارك.

اينجا باران مي آيد.

ميدانم كه هميشه حماقتهايم وقتي گل مي كند كه نبايد. مثل همين روزها كه تو به آرمش نياز داري شده ام بلاي جانت.  انگار بلاي جانت بايد در آن سر دنيا هم رهايت نكند .. خودم هم خسته و گريزانم . هميشه اتفاقات بد و روزهاي تلخ تكرار مي شوند. شايد هم من هي زخممان را دستكاري مي كنم. اين روزها اينقدر خسته و تبدارم كه هر كس از دور مي تواند حدس بزند كه خوب نيستم. ديگر دلتنگ نيستم بلكه تسليم محض روزها شده ام. مي آيند و مي روند و من هم مي كشانند . چه اهميت دارد؟

امروز توي راه خانه فكر مي كردم كه چقدر شبيه گونم. گون از نسيم پرسيد..

دلم نمي خواهد با كسي حرف بزنم. دلم نمي خواهد كسي به جايي دعوتم كند دلم هيچ چيز جز گذشتن و عبور  كردن نمي خواهد. به جهنم كه عمرم است كه مي گذرد. به جهنم كه پير شده ام. به جهنم كه هيج غلطي نكردم در روزگار سپري شده ام… اينجا ديگر كسي چندان اميدي براي آينده ندارد..

اين اولين پستم تو وردپرس هست. البته ديشب با يه آي دي ياهو يكي درست كردم كه  آي دي ياهوم هك شد. نميدونم چطور. كسي مي دونه چطور آي دي هك مي كنن؟

به هر حال سلام به همه وردپرسي ها

اسرائیلها گفته اند که به حملاتشان علیه مردم غزه عمق بیشتری می دهند . همیشه در جنگ قدرت این مردم بدبخت هستند که زیر لگدها له می شوند.

دیدن جنازه های کودکان حالم را بد می کند . با گریه داد می زنم .. خدایا مگر اینها می خواهند به چه برسند دیگر؟

این همه قدرتمندان کدامشان زنده اند تا از آن همه ظلم و ستم و خون ریزی بهره ببرند؟

سرکوبی و هوچی گری ؛ بدیختی پشت بدبختی .. این سوی جهان همیشه نفرین شده بوده است. کاش خاور میانه نفت نداشت شاید مردمش خوشبخت تر بودند…

كانال 1 ، كانال 2، كانال 3 ، كانال 4 .. واي خدايا.. در دلم اسرائيل هاي جنايتكار را قسم به خون عزيزانشان مي دهم كه بابا بس كنيد ديگر . ما هم بدبخت كرديد خودمان كم مصيبت داشتيم مگر؟ . عجبا..
اين روزها با عصبانيت فكر مي كنم ، با عصبانيت حرف مي زنم ،‌با عصبانيت به زني كه در صف نانوايي ايستاده غر مي زنم كه آخر اين همه نان براي چه مي خواهد؟؟ با عصبانيت چايي داغ را هورت مي كشم و فكر مي كنم به اين كه پايان اين همه مهروزي چه خواهد شد؟
تيتر اخبار مي بينم و كشته شدن جوانكهاي سرباز بدست برادران ديني تروريستمان كه خب مسلما در غوغاي غزه گم خواهد شد هر چه باشند آنها فلسطيني اند و ما ايراني !
اين روزها عصبانيم و وقتي كه مي خوانم يك آقاي نسبتا معروف گفته كه وقتش است كه ايران براي جنگ با اسراييل وارد عمل شود قلبم تير مي كشد براي خودمان و جان بي ارزشمان
اين روزها از بس لبم گاز گرفتم زخمي است . نه اين كه دلم براي كشته شدن انسانها نمي سوزد. نه اين نيست. دلم براي اين كه ما آتش بيار معركه شده ايم مي سوزد.
مي روم بيرون براي خريدن نان اين روزها از هر چه جوان بسيجي است هراس دارم . فكر مي كنم كه ما مردم عامي دشمن هم شده ايم !
پسرك توي تاكسي مي گويد برازجان اينقدر نا امن است كه كسي جرات نمي كند دخترش…. … قلبم تير مي كشد براي از دست رفتن همه آنچه ديگران دارند و ما نداريم. امنيت !
واقعه جوان تبهكاري كه همولايتهايشان مي گفتند بسيجي است در دهدشت از زبان دانشجويان همولايتيش در كلاس مي شنوم كه براي خودش در بسيج يلي بوده است براي امنيتي كه قرار است داشته باشم مي لرزم و اشك در چشمانم دو دو مي زند چه بر سرمان آمده است آخر؟ اعتياد، فحشا ، بدبختي ، خدايا..
فكر مي كنم به آن 8 سال آرامشي كه بود. آن پليسهاي مهربان ؛ آن بسيجيهاي دوست داشتني كه با هم اردو مي رفتيم و از هم نمي ترسيديم ، آن كتابهاي كم سانسور؛ آن روزنامه ه، دوستهاي فرار نكرده به اين كشور و آن كشور، آن اميدها، آن رنگها،
داشتيم كمي خوشبختي حس مي كرديم بعد از جنگ و سازندگي!
كاش حافظه مردم اينقدر ضعيف نبود، كاش مردم به نرخ روز نان نمي خوردند؛ كاش مردم اين همه به پول نفت نياز نداشتند كه سرنوشتشان با آن رقم بزنند…
يادم مي آيد به حرف عاطفه،گفتم عاطفه به كي راي داده اي؟ گفت به آن كه قرار است 50 تومن به همه حقوق بدهد. نگاهش كردم شايد گناهي نداشت..
عصبانيم از اين كه نه دلم مي آيد بروم و نه ديگر توان ديدن و عبور كردن دارم. به قول م‍ژگان گيرم كه جسمت كشيدي و در بردي دردها همه جا با تو ميآيند، اين رنج ها اين ور و آن ور نمي شناسند كه . تازه آن ور كه رسيدي فكر مي كني كه حالا چطور خودت را به اين ور بچسباني كه باز جزء همين خاك به حسابت بيايي و حس نكني بي ريشه اي !
عصبانيم.. كانال 1 ماهواره را صداي امريكا گذاشته ام و قتي روشن مي كنم آتش مي گيرم از اين كه ازآن ور دنيا ما را مضحكه و آلت دست خالي كردن عقده هاي خودشان قرار مي دهند و هي تفسيرمان مي كنند !
اسم كانالهاي فارسي زبان حالم به هم مي زند و رقصها و آهنگ هاي در پيتشان و كنسرتهاي پر زرق و برق شبانه روزي لاس وگاسشان در هتل هاي مجلل با بارها و ديسكوهاي آنچناني كه در آن براي ايران شعر مي خوانند و مي رقصند حالم را بهم مي زند!
مي آيم سراغ كامپيوترم و سريال لاست مي بينم. دلم مي خواست مي توانستم مثل آن مسافران در ماشين زمان گم مي شدم..

 

صبح جايت خالي بود. خودم گفته بودم كه نيستم . به آن يكي آي دي ام آن لاين مي شوم و سارا زود مي آيد سراغم . مي گويد بي معرفتم . ميگويم راست مي گويي . مي گويد چقدر دلش براي شيراز تنگ شده است . فكر مي كند من كه در يك وجبي شيرازم دلتنگ نيستم! بغض مي كنم .
مي گويم تعطيلات خوش مي گذرد؟ مي خندد و مي گويد كريسمسشان كه به ما ربطي نداردولي باكسينگ دي با حالي داشتم. كلي كفش خريدم! مي خنديم..
مي گويد يادت هست كلاس فيزيك آقاي مصطفوي؟ مي گويم بدبخت فكر مي كرد من بالاخره يه پخي مي شوم اگر بداند نشدم دق مي كندو مي خنديم .. هي مهتا.. نگو .. مي گويم چشم ، گفتن ندارد كه .. سارا كه مي رود آي ديم مي بندم.. يك شنبه است و كلاس زبان دارم. اين روزها به زبان خواندن معتاد شده ام. شايد به قول تو من هميشه دچار افراط و تفريطم..
بر مي گردم و آفلاينت مي بينم.. يادت رفته من كلاس داشتم انگار..
دنيا جاي كوچكي است ؟

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند


سال نو ميلادي به همه هموطنان و دوستان گل مسيحي تبريك مي گم. . با آرزوي صلح و بهروزي براي همه مردمان جهان در اين سال

Older Posts »